مــا دو تـــا جیــکــ جیـکــ
 
شعــر و داسـتان جمـلـات زیبــا و خنـده دار عکـس هــای آخـر خنــده

سایت تفریحی کوتول

 بکس دیزاین

نوشته ای از برد پیت در مورد رفتار با همسرش:

 

همسر من مریض شد.

 

او 30 پوند از وزنش را از دست داده بودو بی اختیار گریه میکرد

 

او خوشحال نبود .از سردردوناراحتی اعصاب زجر میکشید

 

او تنها در روز کمی میخوابید و بسیار خسته میشد

رابطه ما در آستانه جدایی بود

 

او داشت زیباییش را از دست میداد.او حاضر به بازی کردن در هیچ فیلمی نبود.

 

 من امیدی نداشتم و فکر میکردم که به زودی طلاق خواهیم گرفت.

 

ناگهان تصمیم گرفتم به عمل کردن.

 

میدانستم من زیباترین زن روی زمین را دارم 

او بت زیبایی بیش از نیمی از مردان و زنان روی زمین است.

 

ومن شروع به سرریز کردن او با گل و بوسه و عشق کردم و هر لحظه او را سورپرایز میکردم

 

من فقط برای او زندگی می کردم

 

 من در جمع فقط در مورد او صحبت میکردم

 

او را در مقابل دوستان مشترکمان ستایش میکردم.

 

او روز به روز شکوفا میشد . او هر روز بهتر میشد.

 

 وزن خود را به دست آورد، دیگر عصبی نبود ومن نمیدانستم که او تا این حد توانایی عشق دارد .

 

و پس از آن متوجه یک مطلب شدم :

 

** زن بازتابی از رفتارِ مَردش است**

 

**اگر شما زنی را تا نقطۀ جنون دوست بدارید

 

او هم به همان مجنون تبدیل خواهدشد**



برچسب‌ها: مطالب جالب و خواندنی
نوشته شده در تاريخ شنبه 1393/07/05 توسط ❃ یـکـ حـوا ❃

به افتخار دخترا :

 

ﻣﻴﮕﻦ ﺗﻮ ﺟﺰﻳﺮﻩ ﺁﺩﻡ ﺧﻮﺍﺭﺍ ...

ﻳﮑﻲ ﺭﻓﺖ ﮐﻠﻪ ﭘﺰﻱ ﺳﻔﺎﺭﺵ ﻣﻐﺰ ﺩﺍﺩ، ﮐﻠﻪ ﭘﺰﻩ

ﮔﻔﺖ ﻣﻐﺰ ﺯﻥ ﻣﻴﺨﻮﺍﻱ ﻳﺎﻣﺮﺩ؟

ﮔﻔﺖ ﭼﻪ ﻓﺮﻗﻲ ﻣﻴﮑﻨﻪ؟

ﮐﻠﻪ ﭘﺰﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻐﺰ زن ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ، ﻣﻐﺰ مرد ﺩﻩ

ﻫﺰﺍﺭ ﺗﻮﻣﻦ !!!

ﻳﺎﺭﻭ ﺧﻨﺪﻳﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﭼﺮﺍ ﻣﻐﺰ مرد ﺍﻧﻘﺪﺭ ﮔﺮﻭﻧﺘﺮﻩ، ﺍﺯ

ﺑﺎﻫﻮﺷﻲ مردها ﺍﺳﺖ؟

ﮐﻠﻪ ﭘﺰﻩ ﭘﻮﺯﺧﻨﺪﻱ ﺯﺩ ﻭﮔﻔﺖ : ﻧﺨﻴﺮ، ﺁﺧﻪ ﻣﺎ ﻣﻐﺰ

ﻫﺮزنی ﺭﻭ ﻣﻴﺸﮑﻨﻴﻢ ﻳﻪ ﭘﺮﺱ ﺍﺯﺵ ﺩﺭ

ﻣﻴﺎﺩ، ﻭﻟﻲ ﺑﺎﻳﺪ ﻣﻐﺰ ﺩﻩ ﺗﺎ مرد ﻭ ﺑﺸﮑﻨﻴﻢ، ﺷﺎﻳﺪ

ﺑﻪ ﺯﻭﺭ ﻳﻪ ﭘﺮﺱ ﮐﻮﭼﻴﮏ ﺩﺭﺑﻴﺎﺩ

ﺍﺯﺷﻮﻥ ... ﺍ

دختراﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍﺍ ﻫﻠﯿﮑﻮﻭﻭﻭﭘﺘﺮﯼ

ﯾﻮﻭﻭﻭﻭﻫﺎﻫﺎﻫﺎ

 

 

طرف توی هواپیما میره داخل کابین خلبان،

با تهدید میگه: برو پاریس

خلبان یه نگاهی بهش میکنه میگه: پس اسلحه‌ات کو!؟

طرف میگه: رفاقتی برو دیگه...

دمت گرم...

ایشالا عروسیت


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1393/06/04 توسط ❃ یـکـ حـوا ❃
 

 

 باحاله نه؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1393/05/19 توسط ❃ یـکـ حـوا ❃
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 1393/04/29 توسط ❃ یـکـ حـوا ❃

سالها پیش در یکی از مدارس،


پسربچه ای به نام جعفر همیشه با لباسهای چرک در مدرسه حاضر میشد


هیچکدام از معلمان او را دوست نداشتند


روزی خانم احمدی مادرش را به مدرسه خواند و درباره وضعیت پسرش با وی صحبت کرد


اما مادر بجای اصلاح فرزندش تصمیم گرفت که به شهر دیگری مهاجرت کند،


بیست سال بعد خانم احمدی بعلت ناراحتی قلبی دربیمارستان بستری شد


و تحت عمل جراحی قرار گرفت، عمل خوب بود،


هنگام به هوش آمدن، دکترجوان رعنایی را در مقابل خود دید که به وی لبخند میزد


میخواست از وی تشکرکند اما بعلت تأثیر داروهای بیهوشی توان حرف زدن نداشت


با دست به طرف دکتر اشاره میکرد و لبان خود را به حرکت در می آورد


انگار دارد تشکر میکند اما رنگ صورتش در حال تغییر بود و در حال کبود شدن بود


تا اینکه با کمال ناباوری در مقابل دکتر جان باخت ،


دکتر ناباورانه و با تعجب ایستاده بود که چه اتفاقی افتاده است ،


وقتی به عقب برگشت جعفر نظافتچی بیمارستان را دید


که دوشاخه دستگاه بیماران قلبی را درآورده وشارژر گوشی خود را به جای آن زده است ،


نکنه یه موقع فکر کردین جعفر دکتر شده و از این حرفا ، نه بابا اون الاغ رو چه به این حرفا !

.

.

 

:lol:


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1393/04/18 توسط ❃ یـکـ آدمــ ❃
طراح قالب : { مــــادوتـــــاجــیـــکـ جـــیــکـ}